حرف های خودمانی در روز بی حالی
یه جوری شده که انگار دیگه نمی تونم بخوابم.دیروز بالاخره طلسم رفتن به دندان پزشکی شکست و من رفتم دکتر.کار 3 جلسه ای رو واسم یه روزه تموم کرد و گفت ممکنه درد داشته باشی .از دیشب تا حالا کمی درد دارم و استامینوفن 500 می خورم.دیشب بچه ها پیش مامان و بابام خوابیدن بخاطر حالم.4 بیدار شدم به محمدم شیر دادم
.و دوباره 6 واسه طهورا جونی بیدار شدم.الان جاشونو عوض کردم و به هردو شیر دادم وخوابیدن.الان بینشون نشستم و دارم می نویسم.ای داداشم دست درد نکنه این سیستم بلوتوس رو درست کردی.حالا از کنار بچه ها جم نمی خورم
آخ.دندونم درد گرفت.خیلی خواب دارم اما نمی تونم بخوابم.اینقدر کار دارم.راستی یک سوال چند وقت بعد زایمان لاغر می شن.من یک ماه LDخوردم یکدفعه شکم کردم.نمی دونم چیکار کنم.دلم می خواهد به خودم برسم اما انگار وقت نمی شه.حتی وقت ندارم برم مانتو بخرم یا درست کنم از وقتی چاق شدم.واسه همه همینه یا من خیلی ماهر نیستم واسه نگهداری از بچه ها؟ دیشب یه 20000 تومنی پیاده شدم واسه دندونی محمد و یه پستونک جدید واسه طهورا.پستونکش حفاظ داره که وقتی می افته بسته می شه و واسه کار ما با این طهورا و انداختن پستونک وگریه اش و هی شستنش تموم می شه.بابام فکر می کرد یه جوریه که دیگه طهورا نمی اندازه و نیازی به گذاشتن بالشت،ریموت،عروسک و... کنار پستونک نیست.تا از انداختن پستونک جلوگیری شه و لج نکنه
.ولی خانمی ،عسل پستونک، قدیمیشو
با هیچ چیز دیگه تعویض نمی کنه و محمدم بخاطر درد دندونش این بار به اجبار قبول کرد این پستونک رو به دندون بکشه با اینکه صورتی رنگ بود.آخ دوباره تیر کشید....
راستی من تمامی وبلاگ ها رو چک می کنم.ولی وقت کمی واسه به روز کردن وبلاگ 2قلوها دارم.


حرف های خودمانی در روز بی حالی
